گزارش های رسیده از اسرائیل حکایت از کشف کوزه یا سبویی دارد که مصرعی از یکی از رباعیات معروف منسوب به عمر خیام، دانشمند و شاعر نامدار ایرانی، بر آن نقش بسته است.
کاوشگران اسرائیلی میگویند که این کوزه، به احتمال بسیار زیاد، در زمان خود ِ حکیم عمر خیام ساخته شده است.
سرپرستی گروه ويژه کندوکاو باستانی در شهر قديم اورشليم (بيت المقدس) را دکتر رينا آونر، به نمايندگی اداره عتيقه جات اسرائيل در دست داشت.
اين کندوکاو در قطعه زمينی انجام گرفت که بخش خصوصی آن را برای احداث ساختمان آماده کرده بود.
کوزه يا سبوی کشف شده در اين قطعه زمين، دربخش قديم قدس، لعابی از فيروزه دارد و با گل و بوته و خطی سياه رنگ آراسته شده است.
ريفکا کوهنامين، از اداره عتيقهجات اسرائيل، پيش از انتشار گزارش اين کاوش باستانی بی درنگ دريافت که نوشته های نقش بسته بر گردن اين سبو به زبان فارسی است.
اين نوشته، مصرعی از يک رباعی معروف خيام نيشابوری است: « دستی است که بر گردن ياری بوده است»
مصرعی برگرفته از اين رباعی:
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
اين دسته که بر گردن او می بينی
دستی است که بر گردن ياری بوده است
باستانشناسان کاشف اين کوزه معتقد هستند که سبوی ياد شده در يکی یا بین دو قرن دوازدهم و سيزدهم ميلادی، تقريبا هم زمان با دوران خيام نيشابوری، ساخته شده است.
درعين حال اين راز برجای مانده که سبوی ياد شده، چگونه سر از اسراييل درآورده است.
باستانشناسان همچنان از خود میپرسند که آيا اين سبو احتمالا پيشکش دلداده ای به دلبری در اورشليم بوده، يا رهآورد بازرگانی از فرسنگها فرسنگ دورتر، از قلب ايران زمين.
مطلب را به دنباله بفرستید:
بعد از ظهر چهارشنبه چهاردهم اسفند محمود احمدی نژاد برای دیداری یک روزه به ارومیه سفر کرد. احمدی نژاد حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر با کاروانی از اسکورت از فرودگاه ارومیه حرکت کرده و با طی مسیری نسبتاً طولانی برای سخنرانی در استادیوم تختی شهر ارومیه حضور یافت. سفر محمود احمدی نژاد به شهر ارومیه دارای حاشیه های بسیاری بود اما مسئله بسیار مهمی که مردم را متعجب و شوکه کرد، پرتاب کفش و اشیای مختلف به سوی احمدی نژاد و برخورد با اتومبیل همراهان احمدی نژاد و عکس العملل غیر قابل تحمل آنها بود.
هنگام عبور کاروان محمود احمدی نژاد به سمت استادیوم تختی٬ پیرمردی که برای دادن نامه ای به احمدی نژاد وارد خیابان مطهری شده بود با اتومبیل همراهان رئیس جمهور تصادف نمود ولی همراهان و محافظان وی بدون توجه به راه خود ادامه دادند که مردم از پیاده رو به خیابان سرازیر شده و جلوی اتومبیل ها را گرفتند.
وقتی که آمبولانس کاروان از کمک به پیرمرد زخمی خودداری نمود بین مردم و نیروهای لباس شخصی همراه کاروان درگیری صورت گرفت. در نهایت با هو کردن از سوی مردم آمبولانس مجبور به انتقال پیرمرد زخمی به بیمارستان شد.
در حرکت اعتراضی تعجب آوری که همه مردم را شوکه کرد وقتی اتومبیل احمدی نژاد در میدان ولایت فقیه به سوی خیابان امام حرکت می کرد و احمدی نژاد از اتومبیل روباز به سوی مردم دست تکان می داد از مقابل موسسه مالی مهر ( واقع در میدان ولایت فقیه – مرکز) لنگه کفشی به سوی احمدی نژاد پرتاب شد. مأموران به سوی مردم هجوم بردند ولی علیرغم جستجوی فراوان موفق به دستگیری کسی نشدند و بعد از اندکی فرد دیگری نیز در اول خیابان امام کلاه سیاه رنگی به سوی احمدی نژاد پرتاب کرد.
همه مردم شاهد این حرکات اعتراضی بودند و این موجب شد که اتومبیل احمدی نژاد به سرعت از محل فاصله بگیرد.
![]()
مطلب را به دنباله بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
علت ضعف و بی پولی سیستم بانکی کشور خروج مبلغ 27 هزار میلیارد تومان عمدتا تحت عنوان وام برای "طرح های زود بازده" تا اواخر سال 86 می باشد.. این میزان مبلغی است که دریافت کنندگان آن از بازپرداخت به سیستم بانکی امتناع می ورزند. مظاهری به هنگام استعفا در نامه خود به رهبر، 200 نفر از آنان را به عنوان وام گیرندگان کلان نام برده است. جالب است در میان این اسامی دوستان آقای محمود احمدی نژاد مانند وزیر فعلی کشور و برخی از آیت الله ها نیز به چشم می خورند.
سردار صادق محصولی یکی از وام گیرندگان لیست 200 نفری، متهم است که 400 میلیارد تومان از دولت وام گرفته و به سیستم بانکی بازنگردانده است. صادق محصولی یار دیرین محمود احمدی نژاد همچنین متهم است که در سال 78 باغی را به وسعت ده هزارمتر در خیابان یاسر (نیاوران) خریداری کرده که طبق قا نون می بایست هنگام تفکیک زمین به علت تغییر کاربری از مزروعی به مسکونی 70 درصد از آن یعنی در حدود ۷۰۰۰ متر به شهرداری تعلق می گرفت، در حالی که نامبرده با کمیسیون ماده 5 شهرداری تبانی کرده و کل زمین را تغییر کاربری داده و در آن ساخت وساز نموده است. جالب اینجاست که بدانیم از قضا این اتفاق در زمان تصدی محمود احمدی نژاد به عنوان شهردار پایتخت افتاده است.
کیهان بر عکس مشی فعلی اش برای اولین بار اتهام فساد مالی صادق را فاش ساخت و نمایندگانی چون عماد افروغ و علی عسگری نماینده مشهد که نام "سردارمیلیاردی" را بر صادق محصولی نهاد، مشروعیت ثروت 160 میلیاردی وی را آن هم در عرض 10 سال مورد شبهه قرار دادند. از همه جالبتر پاسخ محصولی در مقابل این اعتراضها ست: محصولی ثروت خود را امانتی در دست خود و متعلق به آقا امام زمان! بیان کرد.
ماجرای این دزدی بزرگ که در طول تاریخ بیش از 100 ساله نظام بانکی کشور بی سابقه است همچنان در پشت پرده می ماند و علی رغم افشایش ادامه ماجرا نه بر رسیدگی متهمین و محاکمه مجرمین بلکه بر تصدی دزدان در مقامات مهم دولتی نظیر سمت مشاور عالی رئیس جمهور و سپس وزیر کشور برای یکی از 200 نفر خاطی رقم می خورد... بدون شک دیگر اعضاء لیست نیز شرحی شنیدنی دارند، البته اگر نمایندگان مردم در مجلس از سرگرمی موضوعاتی نظیر صیغه فارغ شوند و به رسیدگی این مهم بپردازند.
مطلب را به دنباله بفرستید:
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم> در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود .آخوند پرسید: از مال دنیا چه داریروستایی گفت:همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.آخوند گفت:من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.آخوند گفت:امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و**خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!آخوند گفت: فراموش نکن که قولداده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت،او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شبگاو را از اتاق بیرون بگذارد!ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم این هم بد نیست بدانید که الانه از این داستان بعنوان تمثیلی از آمدن خاتمی یاد میکنند لابد می گید ربطش چیه؟من نمیگما میگن*زندگی سرشار از فقر روستایی: دوره ی قبل از احمدی نژاد*دوره ی زندگی با حیوانات: زمان احمدی نژاد*آخوند: کسی که احمدی نژاد را روی کار آورد تا مردم را به وضع نکبت بار عادت دهد، تا پس از آن با الم کردن خاتمی مردم را بیش از گذشته به صحن انتخابات بگشاند. مردم ایران از احمدی نژاد چنان خسته شده اند که تاریخ را فراموش کرده اند. فقط می خواهند به هر قیمتی از شر او خلاص شوند. این برگ نجات بخش همان خاتمی است. اما مردم نمی دانند که........ دوباره می خواهند حماقت جدیدیالبته من خودم این حرف ها رو نمیزنم ولی همه ما نتیجه رای ندادن رو دیدم اگرچه تبدیل به یه ابرقدرت قلدر و پرو وباج بگیر شدیم و این خودش کم نیستولی بایدپذیرفت که نظام عوض شدنی نیست به این زودی ها ولی تغییر پذیر است واین ممکن نیست مگه اینکه خواسته بشه ونمیشه کنار نشست و انتظار کشید که ............ .....همین ولش!!!
مطلب را به دنباله بفرستید:
آرمين عارفي، روزنامه نگار ۲۵ ساله ايراني- فرانسوي و خبرنگار چندين رسانه فرانسوي در ايران، در کتاب خود تحت عنوان "تور و چادر" با ذکر خاطرات و ارائه تصويري از اين کشور پيچيده با سنت هاي هزار ساله که زندگي روزمره در آن با سرکوب حکومت ديکتاتوري عجين شده، به بحث پيرامون زواياي مختلف "زندگي در ايران آيت الله ها" مي پردازد. با خواندن اين کتاب تصوير ديگري از ايران در ذهن نقش مي بندد.
او ۳۰ سال پس از ظهور انقلاب اسلامي در اين کشور به سؤالات فرانسوا سينو، گزارشگر نوول ابزرواتور پاسخ مي دهد.
شما در نوشتن اين کتاب از يادداشت هاي مربوط به دو سال زندگي تان در ايران استفاده کرده ايد. چرا چنين شيوه اي را انتخاب کرديد؟
مقالاتي که در مورد ايران و توسط کارشناسان بزرگ نوشته شده بسيارند. من که
يک روزنامه نگار جوان هستم مي خواهم با افراد بسياري ارتباط برقرار کنم
تا يک تصوير متفاوت از آنچه معمولاً توسط رسانه ها منتشر مي شود ارائه
دهم. ايران کشوري است جوان و بسيار قابل دسترس؛ کشوري که در هر گوشه و
کنار آن مي توان عجين شدن لبخند و اشک را مشاهده کرد. من قصد داشتم کتابي
بنويسم که زندگي مردم ايران را به شکلي دراماتيک توأم با بي رحمي هاي
روزمره به تصوير بکشد.
يعني در نهايت کتابي شبيه به "پرسپوليس"...
من به فيلم مرجان ساتراپي بسيار علاقه دارم. در جاي جاي اين فيلم و کتاب
هاي مصور پرسپوليس نيز مي توان اشک و لبخند را در آن واحد مشاهده کرد.
ولي بايد توجه داشته باشيم که پرسپوليس ايران معاصر را به تصوير نمي کشد و
بيشتر ايده هاي مربوط به يک کشور جهنمي را تداعي مي کند. من مي خواستم
عکس آن را نشان دهم و پيشداوري هايي که در مورد ايران و مردم آن، نه
دولت، وجود دارد را از بين ببرم... امروز مي توان به مدت دو سال در ايران
زندگي کرد و به خوبي پا گرفت.
آيا اين مسأله به اين خاطر نيست که شما با جوانان ايراني بسياري در ارتباط بوده ايد؟
بي شک همين طوره و البته اين ارتباط اجتناب ناپذير است. سه چهارم مردم
ايران کمتر از ۲۵ سال سن دارند، يعني بعد از انقلاب اسلامي به دنيا آمده
اند. اين افراد اصلاحات شاه را نديده اند و تجربيات شان فقط مربوط به
دوران جمهوري اسلامي است. ولي زماني که صحبت از جوان مي کنيم، يعني داريم
از حرکت، تفريح و زندگي صحبت مي کنيم...
انجام برخي تفريحات در جمهوري اسلامي مشکل است... ولي شما در
کتاب تان جوانان را به صورتي نشان داده ايد که علي رغم اينکه در خفقان
زندگي مي کنند، بسيار آزاد نگرند. آيا در اينجا حالتي از روان گسيختگي
وجود ندارد؟
ايراني ها کاملاً روان گسيخته اند. من در کتابم نوشته ام که اگر مراسم
جايزه اسکار در ايران برگزار مي شد، ۷۰ ميليون نفر مي خواستند جايزه
بگيرند. مردم، مخصوصاً خانم ها، آن طور که مي خواهند نمي توانند لباس
بپوشند... در محل کار بايد وانمود کني که يک مسلمان واقعي هستي. برعکس
مردم در تاکسي ها، بقالي ها،... از نظر سياسي به ابراز عقيده مي پردازند
و يا حتي به دولت ناسزا مي گويند. آيت الله ها نيز از اين مسايل آگاه اند
و آن را تحمل مي کنند.
آيا اکنون که ۳۰ سال از انقلاب اسلامي گذشته، امکان وقوع انقلاب جديدي وجود دارد؟
الآن ۳۰ سال است که مردم مي گويند "آخوندها امسال مي روند". امروز جوانان
کمي دلزده شده اند. تقديرگرايي بر همه امور زندگي غالب شده، به ويژه
اينکه دولت هيچ اپوزيسيوني را تحمل نمي کند و اينکه مردم هرگز براي رسيدن
به يک هدف مشترک گردهم جمع نمي شوند. ازطرف ديگر، مردم ايران ذهنيت بسيار
پيچيده اي دارند. مردم شيفته سنت و اعتقادات اند و هيچ گاه دموکراسي را
نشناخته اند. از اين پس تنها زمان است که مي تواند به ايرانيان کمک کند تا
به سوي دموکراسي پيش روند. و در نهايت اين سؤال پيش مي آيد که آيا جامعه
بين الملل امروز به واقع مي خواهد شاهد يک ايران دموکراتيک باشد يا خير؟
فرهاد خسروخاور در مصاحبه اي با نوول ابزرواتور به "جدايي بين جامعه مدني و دولت" اشاره کرد. نظر شما در اين رابطه چيست؟
اين جدايي کاملاً آشکار است. حکومت يک موجوديت خشن دارد و جامعه مايل است
و البته حق دارد از آن جدا شود، ولي نمي داند پس از آن چه خواهد شد، چون
هنوز راه حل بهتري پيدا نکرده. جامعه ديگر حکومت را نمي خواهد، ولي نکته
مسلم اين است که جامعه قبل از پيوند خوردن با حکومت به توان خود ايمان
داشته است.
منبع: نوول ابزرواتور، ۱۹ فوريه ۲۰۰۹
ROOZ
مطلب را به دنباله بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید: