
هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست ، آن هم انتظار لحظه اي که يک آشنا صدايت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد ، پس انتظار مي کشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود .
مطلب را به دنباله بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
مطلب را به دنباله بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
درود....![]()
حکایت باد و درخت
باد با درخت گفت :برتو خواهم وزید وترا خواهم کُشت!!
نه به کین خواهی، که به ریشخن آزادگی..
تندر سفیهانه غرید، طوفان شوم مرگبار خیز برداشت و ایلغار جهنمیان آغاز شد.
درخت در آسیمگی لرزید، برگ وبارش فروریخت وشاخه هایش که چون دستان دعا برآسمان بود.
شکست...!!
باد با طعنه گفت: چونی!!بی برگ و نوایی کم از مرگ نیست!!
درخت گفت: باکم نیست،بوته نیستم ،درختم،ریشه در این خاک مهربان دارمو آسمان کلاه من است،باش تا ببینی ،دوباره شبز خواهم شد،ماه را به مهمانی خواهم خواند، برسفره عاشقان سایه خواهم افکند و شادمانه بر ترک تازیهایت خواهم خندید.
آنگاه بی خشم و هیاهو ،برهنه و ایستاده به خواب رفت.
و در فصلی دیگر...
دیری نگذشت، روزهای بی ترانه بسرآمد، گردونه گل آذین بهار در رسید،خانه وخانمان آراسته شدو لبها به خنده شکفت ،که عمر عالم بسر نیامده بود.
درخت سبز شد، دستهایش به شکر وتمنا رویید،آغوش وبا طراوت برگها ارنشئه ی جیک جیک مستانه گنجشکها پر شد و بزم آزادگی دوباره مهیا گشت.
باد شرم گینانه باز آمد،پاورچین،به نرمی نسیم و نجوا کنان در انبوه سبز درخت تنید وبه خواری گم شد.
خورشید با هول و حیرت بر پلشتی این نیرنگ بی بها حندید...
وتارخ به تلخی نوشت: که ظلم،هرچند خیره سر،فصل وزمانی دارد و هماره بردوام نخواهد ماند.
" سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار خن آشامی است" مولانا![]()
به امید روزهای زیبا برای ایران ما![]()
مطلب را به دنباله بفرستید:
![]()
با سلام خدمت دوستان خوبم که من ایمیل میزنندو یاری میدن بخصوص " امی همشهریان گیلک زبان " از همشون ممنونم!![]()
حال میخوام متن ترجمه شده همسفر و براتون بذارم به طور کامل طبق درخواست هاتون امید دارم که خوشتون بیاد:
همسفر
کشتی در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب وعلفی شنا کنندو نجات یابند.
دونجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند،با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .دست به دعاشدند
برای این که ببیننددعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند.فردا ،مرد اول،درختی یافت و میوه ای برآن ،
آن را خورد.سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسروهمدم خواست،فردا کشتی دیگری غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست،
فردا،به صورتی معجزه وار ،تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید
مرد دومهنوز هیچ نداشت.
دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او وهمسرش را با خود ببرد.
فرداکشتی ای آمدو در سمت او لنگر انداخت،مرد خواست بدون مرد دوم ،به همراه همسرشاز جزیره برود.
پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد،چرا که در خواست های او پاسخ داده نشد
(پس همین جا بماند بهتر است)
زمان حرکت کشتی ،ندایی از آسمان پرسید:
چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟!!
پاسخ داد: این نعمت هایی که بدست آورده ام همه مال خودم است،
همه را خوددر خواست کرده ام.درخواست های او که پذیرفته نشد،پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا،مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی ،زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ،این نعمتها به تورسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟؟
از من خواست که تمام خواسته های تورا اجابت کنم.
باید بدانیم که نعمتهایمان حاصل در خواستهای خود ما نیست ،نتیجه دعای دیگران برای ماست .
((پیروز و شاد باشید))![]()
مطلب را به دنباله بفرستید:
Companion(part two)
Finally, the first man prayed for a ship.
So that he and his wife could leave the island.
In the morning, he found a ship docked at his side of the island.
The first man boarded the ship with his wife and
Decided to leave the second man on the island
He considered the other man unworthy to receive God's blessings,
Since none of his prayers had been answered.
As the ship was about to leave,
the first man heard a voice from heaven booming,
"Why are you leaving your companion on the island?"
"my blessings are mine alone, since I was the once who prayed for them,"
the first man answered.
"his prayers were all unanswered and so he doesn't deserve anything."
"you are mistaken! "the voice rebuked him.
"he had only one prayer, which I answered if not for that,
you would not have received any of my blessings."
"tell me, "the first man asked the voice,
"what did he prayed for that I should owe him anything?"
"he prayed that all your prayers be answered."
For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone.
{Be happy}
Best wish for my friends
The end
مطلب را به دنباله بفرستید:
سلام دوستان،![]()
یک مطلب انگلیسی بسیار جالب می خوام براتون بذارم ولی در چند قسمت امید دارم خوشتون بیاد و یک نظری به ما بدین در آینده نزدیک فارسی شو هم میزارم.!!
Companion
Voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two A
Of the men on it were able to swim to small desert like island
The two survivors, not knowing what else to do,
Agreed that they had no other recourse but to pray to God
However, to find out whose prayer was more powerful,
They agreed to divide the territory between them and stay on opposite of island
The first thing they prayed for was food.
The next morning the first man fined a fruit bearing tree on his side of the land,
And he was able to eat its fruit. The other man's parcel of land remained barren.
After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife.
The next day, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land.
On the other side of the island, there was nothing.
Soon the first man prayed for a house. Clothes, more food
The next day, like magic, all of these were given to him.
However, the second man still had nothing.
Be happy
بخش اول
مطلب را به دنباله بفرستید: