تبليغاتX
حامد گیلان
اجتماعی،فرهنگی،علمی،سیاسی و...

هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست ، آن هم انتظار لحظه اي که يک آشنا صدايت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد ، پس انتظار مي کشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود .


چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی

این همه حرف خوب داریم حرف گلایه می زنی

اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو

چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی

فریاد مردمان همه از دست دشمن است..... فریاد من از دل نامهربان دوست


+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط حامد   | 

روایت من از تقلب برای ثبت در تاریخ
رضا گوهرزاد، روزنامه نگار، آمریکا

روایت من از تقلب برای ثبت در تاریخ شفاهی انتخابات ۸۸
آقای على اكبر محتشمى پور ، ریاست صیانت آرای ستاد میر حسین موسوی
من نیز همچون بسیاری از ایرانیان ، برای پایان دادن به دوران احمدی نژاد در این دور از انتخابات ریاست جمهوری ایران شرکت کردم ، پس از گذشت ۳۰ سال ، بار دیگر شناسنامه امرنگ و نقش مهر انتخابات جمهوری اسلامی را می گرفت ، از این روی ، ساعت یک بعد از ظهر روز جمعه، در یکی از هتل های شهر ایروان در کالیفرنیای جنوبی ، نخست به عنوان یک ایرانی و سپس به عنوان خبرنگار به صف ۳۰۰ نفری ایرانیان در انتظار نوبت پیوستم صفی که در یک روز رقمی بالای ۲۵۰۰ نفر را در خود جای داده بود ، بسیاری از جوان ها به زبان آشنای انگلیسی با شور و هیجان از نخستین تجربه انتخاباتی
شان برای انتخابات ایران سخن می گفتند.

پس از ورود به اتاق رای گیری و پیش از آنکه شناسنامه ام را تحویل دهم ، یکی از مسئولان حوزه نام مرا بلند به بهانه خوشامد گویی اعلام کرد، اینجا بود که حس کردم او من خبرنگار را می خواند ، نه من رای دهنده را. به هر روی پس از دادن شناسنامه و دریافت برگ رای ، به سوی میزی هدایت شدم که بسیاری دیگر نیز از آن برای نوشتن رای خود بهره گرفته بودند ، روی میز کاغذی چسبانده شده بود که روی آن این عبارت ها چاپ شده بود:

ردیف نام خانوادگی، نام نام پدر
1- احمدی نژاد ، محمود احمد
2- رضایی میر قائد، محسن نجف
3- کروبی ، مهدی احمد
4- موسوی خامنه، میر حسین میر اسماعیل
در برگ رای همان گونه که می دانید یک جدول دو خانه ای بود ، یکی برای نام نامزد انتخابی و دیگری برای کد.

بدون استثنا پرسش همه این بود ، پس کد کجاست؟ پاسخ این بود ، روی میز ، و بی تردید همه در کنار نام میرحسن موسوی عدد ۴ را می دیدند و حال می دانم که چرا از کد ۷۷ میر حسین موسوی و دیگر کد ها خبری نبود .حال بقیه ماجرا ساده می شود ،حال اگر کد نادرست ۴ را که من و دیگران در برابر نام موسوی گذارده ایم ، شیوخ اتاق به ۴۴ تبدیل کنند و یا هنگام وارد کردن در کامپیوتر ۴۴ بخوانند ، به آسانی رای من را به حساب احمدی نژاد گذاشته اند.

این ماجرا را پس از اعلام نخستین بخش شمارش آرا ،هنگامی که چشمم به صفحه تلویزیون دوخته شده بود و نماینده ستاد انتخابات وزارت کشور در جمهری اسلامی از کد گذاری و به زبان آوردن کدهای ۴۴ برای احمدی نژاد- ۵۵ برای محسن رضایی- برایمهدی کروبی ۶۶ وکد ۷۷ برای میر حسین موسوی، برای سهولت و سرعت در شمارش کامپیوتری آرا به زبان آورد ، دستم به تلفن رفت و تا آنجا که می شد با دیگر دوستان ، از استاد فیزیک اتمی تا پزشک متخصص قلب ، از دانشجوی دوره دکترای زیست شناسی تا متخصص کامپیوتر، در میان گذاشتم ، پاسخ همه یکی بود ، مگر کد میر حسین موسوی ۴ نبود؟

حال اگر رای دهندگان ۱۴۰۰۰ صندوق سیار نیز ، چنین سرنوشت مشابهی را تجربه کرده باشند ، ساده ترین راه برای تقلب انتخاباتی طی شده است ، راه ساده ای که به مراتب از راهی که جرج بوش در سال ۲۰۰۰ در فلوریدا طی کرد ساده تر است.

کارت خبرنگاری به من این فرصت را داده بود که آزادانه تا هر زمان وتا هر چند بار در حوزه انتخابات بمانم و چشمم به همان میز کذایی خیره بماند. میزی که رای مرا برای دیگری دزدید.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت   توسط حامد   | 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد:
 

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،

 
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت   توسط حامد   | 


یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. 
وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:
« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني..»
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط حامد   | 

 


درود....

حکایت باد و درخت

باد با درخت گفت :برتو خواهم وزید وترا خواهم کُشت!!

نه به کین خواهی، که به ریشخن آزادگی..

تندر سفیهانه غرید، طوفان شوم مرگبار خیز برداشت و ایلغار جهنمیان آغاز شد.

درخت در آسیمگی لرزید، برگ وبارش فروریخت وشاخه هایش که چون دستان دعا برآسمان بود.

شکست...!!

باد با طعنه گفت: چونی!!بی برگ و نوایی کم از مرگ نیست!!

درخت گفت: باکم نیست،بوته نیستم ،درختم،ریشه در این خاک مهربان دارمو آسمان کلاه من است،باش تا ببینی ،دوباره شبز خواهم شد،ماه را به مهمانی خواهم خواند، برسفره عاشقان سایه خواهم افکند و شادمانه بر ترک تازیهایت خواهم خندید.

آنگاه بی خشم و هیاهو ،برهنه و ایستاده به خواب رفت.

و در فصلی دیگر...

دیری نگذشت، روزهای بی ترانه بسرآمد، گردونه گل آذین بهار در رسید،خانه وخانمان آراسته شدو لبها به خنده شکفت ،که عمر عالم بسر نیامده بود.

درخت سبز شد، دستهایش به شکر وتمنا رویید،آغوش وبا طراوت برگها ارنشئه ی جیک جیک مستانه گنجشکها پر شد و بزم آزادگی دوباره مهیا گشت.

باد شرم گینانه باز آمد،پاورچین،به نرمی نسیم و نجوا کنان در انبوه سبز درخت تنید وبه خواری گم شد.

خورشید با هول و حیرت بر پلشتی این نیرنگ بی بها حندید...

وتارخ به تلخی نوشت: که ظلم،هرچند خیره سر،فصل وزمانی دارد و هماره بردوام نخواهد ماند.

 


" سخت گیری و تعصب خامی است         تا جنینی کار خن آشامی است"  مولانا


به امید روزهای زیبا برای ایران ما

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط حامد   | 

با سلام خدمت دوستان خوبم که من ایمیل میزنندو یاری میدن بخصوص " امی همشهریان گیلک زبان " از همشون ممنونم!

حال میخوام متن ترجمه شده همسفر و براتون بذارم به طور کامل طبق درخواست هاتون امید دارم که خوشتون بیاد:

 

همسفر

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب وعلفی شنا کنندو نجات یابند.

 

دونجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند،با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .دست به دعاشدند

برای این که ببیننددعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

 

نخست، از خدا غذا خواستند.فردا ،مرد اول،درختی یافت و میوه ای برآن ،

آن را خورد.سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

 

هفته بعد، مرد اول از خدا همسروهمدم خواست،فردا کشتی دیگری غرق شد،

زنی نجات یافت و به مرد رسید.در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

 

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست،

فردا،به صورتی معجزه وار ،تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید

مرد دومهنوز هیچ نداشت.

 

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او وهمسرش را با خود ببرد.

فرداکشتی ای آمدو در سمت او لنگر انداخت،مرد خواست بدون مرد دوم ،به همراه همسرشاز جزیره برود.

 

پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد،چرا که در خواست های او پاسخ داده نشد

(پس همین جا بماند بهتر است)

 

زمان حرکت کشتی ،ندایی از آسمان پرسید:

چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟!!

پاسخ داد: این نعمت هایی که بدست آورده ام همه مال خودم است،

همه را خوددر خواست کرده ام.درخواست های او که پذیرفته نشد،پس لیاقت این چیزها را ندارد.

 

ندا،مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی ،زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ،این نعمتها به تورسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟؟

از من خواست که تمام خواسته های تورا اجابت کنم.

 

باید بدانیم که نعمتهایمان حاصل در خواستهای خود ما نیست ،نتیجه دعای دیگران برای ماست .

 

((پیروز و شاد باشید))

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت   توسط حامد   | 

Companion(part two)

 

Finally, the first man prayed for a ship.

 So that he and his wife could leave the island.

 

In the morning, he found a ship docked at his side of the island.

The first man boarded the ship with his wife and

Decided to leave the second man on the island

 

He considered the other man unworthy to receive God's blessings,

Since none of his prayers had been answered.

 

As the ship was about to leave,

the first man heard a voice from heaven booming,

"Why are you leaving your companion on the island?"

 

"my blessings are mine alone, since I was the once who prayed for them,"

the first man answered.

"his prayers were all unanswered and so he doesn't deserve anything."

 

"you are mistaken! "the voice rebuked him.

"he had only one prayer, which I answered if not for that,

 you would not have received any of my blessings."

 

"tell me, "the first man asked the voice,

"what did he prayed for that I should owe him anything?"

"he prayed that all your prayers be answered."

 

For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone.  

 

{Be happy}

Best wish for my friends

The end

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت   توسط حامد   | 

سلام دوستان،

یک مطلب انگلیسی بسیار جالب می خوام براتون بذارم ولی در چند قسمت امید دارم خوشتون بیاد و یک نظری به ما بدین در آینده نزدیک فارسی شو هم میزارم.!!

 

Companion

 

Voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two A

 Of the men on it were able to swim to small desert like island

 

The two survivors, not knowing what else to do,

Agreed that they had no other recourse but to pray to God

 

However, to find out whose prayer was more powerful,

They agreed to divide the territory between them and stay on opposite of island

 

The first thing they prayed for was food.

The next morning the first man fined a fruit bearing tree on his side of the land,

And he was able to eat its fruit. The other man's parcel of land remained barren.

 

After a week, the first man was lonely and he decided to pray for a wife.

The next day, and the only survivor was a woman who swam to his side of the land.

On the other side of the island, there was nothing.

 

Soon the first man prayed for a house. Clothes, more food

The next day, like magic, all of these were given to him.

However, the second man still had nothing.

 

Be happy

بخش اول

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت   توسط حامد   |