تبليغاتX
حامد گیلان
اجتماعی،فرهنگی،علمی،سیاسی و...
اظهارات امروز شما همه اتفاقات رخ یافته روزهای اخیر را متوجه حضرتعالی می کند. از سوی دیگر دیروز اعلام شد که سرکار خانم رجایی، همسر شهید رجایی، نخست وزیر و رئیس جمهور محبوب آیت الله خمینی را در حرم حضرت معصومه دستگیر کرده اند و وی را به زندان برده اند، چرا که او نیز مانند میلیونها ایرانی دیگر به ظلم و بی عدالتی که بر این ملت رفته است، اعتراض کرده بود و دولت تحت امر شما صدای او را هم نتوانست تحمل کند. حق نخست وزیر محبوب آیت الله خمینی و نخست وزیر سابق خودتان بر اساس شواهد بسیار و قرائن بیشمار، در انتخاباتی پرشکوه و بی نظیر غصب شده و شما پیش از آنکه حتی پیرمردهای منصوب خودتان انتخابات را تائید کنند، بی صبرانه بر دروغی بزرگ مهر تائید زدید و با همین کار، هم از وظیفه قانونی تان تخلف کردید و هم شرط " عدل" را که از شروط اصلی ولی فقیه است، زیر پا نهادید. اینها همه به کنار، سووالی بزرگتر مطرح است، شما می دانید چه می کنید؟ می دانید به کجا می روید؟
ادامه مطلب
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط حامد   | 

 

این شمسی خانوم دارد بال بال می زند. یکی به داد این بنده خدا برسد. محض رضای خدا یکی مواظبش باشد، یک دفعه می بینی رگ زد و خودش را هلاک کرد. قبلا شمس تبریزی داشتیم که هلاک مولانا شده بود، ولی آن مولانا هم بلد بود حرف بزند، هم قدش 150 سانت نبود و هم عارف بود. آدم آخر عمری از این کارها می کند؟ فاطی رجبی که احتمالا دوباره قصد سفر حج دارد، قاط سنگین زد و در حالی که یک چشمش خون و یکی اشک بود، گفت: « اگر جان بدهم برای این تحفه الهی( احمدی نژاد) کم است.» وی در حالی که ظاهرا فکر می کند مردم ایران روزی سه ساعت می خوابند، غذا نان و پنیر و خرما می خورند و کج کج راه می روند، در وصف معشوق گفت: « خوردن، راه رفتن و خفتن او از جنس مردم است.» معلوم نیست این فاطی خانوم این اطلاعات دقیق را در مورد خفتن مردم ایران و احمدی نژاد از کجا به دست آورده است. فاطی خانوم گفت: « شاید این حرف از منظر سیاسی خنده دار باشد، ولی احمدی نژاد اسم امام زمان را احیا کرد.» آگاهان اعلام کردند که اصلا هم خنده دار نیست، چون واقعا اگر آدم عاشق باشد، فکر می کند خداوند هم یکی از مخلوقات احمدی نژاد است و چه بسا که جنگ خندق و صلح حدیبیه و طوفان نوح و شهادت سید الشهدا هم بخاطر این بود که شورای نگهبان اسم احمدی نژاد را از صندوق در بیاورد و وی رئیس جمهور ایران شود. فاطی رجبی، که تنها دلیل وجودش این است که سخنگوی دولت احمدی نژاد سالها پیش با وی ازدواج کرده و کتابش را با هزینه دولت چاپ کرده است، گفت: « بدون وابستگی زبانم دراز و قلمم تیز است.» آگاهان اعلام کردند که در مورد دراز بودن و تیز بودن قضیه شکی نیست، اما در مورد وابسته نبودن صاحب این موضوع تیز و دراز تردید دارند. روانکاوان، پس از شنیدن این جملات و خواندن مطالب شمسی پهلوون به این نتیجه رسیدند که اگر دو نفر دیگر همین حرف ها را به احمدی نژاد بزنند، احتمالا وی تا چند روز دیگر ادعا می کند براد پیت است و به چه گوارا می گوید تو در نیا که من درآمدم. احمدی نژاد در یک اظهار نظر شگفت انگیز در حالی که به نظر می رسید که نام همسر و مادرش را به نام «مردم دنیا» تغییر داده است، گفت: « مردم دنیا در انتظار تلفن ما هستند.» برخی روانکاوان که آخرین مقاله فاطمه رجبی را مطالعه کردند اعلام کردند که در این مقاله پانصد بار از واژه « من» و 300 بار از واژه الهام و بارها از واژه های باند، حقیر، پست، دشنام و تهمت استفاده شده است. سازمان حمایت از افراد بی سرپرست از مردم خواست برای سلامت این خانم نسبتا محترم دعا کنند و از خدا بخواهند که وی را از شر این مالیخولیا نجات دهد.

منبع :سایت نبوی

 

 

 


ادامه مطلب
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت   توسط حامد   | 

درود به دوستان

 این مطالب اینقدر جالبه که نمیشه ازش گذشت امیدوارم خوشتون بیاد..

یورو کمونیسم و یورو اسلامیسم

می خوام به یک نکته مهم توجه کنید و حتما در این مورد نظرتون رو بگید. چطور می شه که ما ایرونی ها وقتی توی تهران هستیم با دولت مخالفیم، ولی وقتی به پاریس می آئیم متوجه می شیم که چه دولت خوبی داریم؟ اسمش رو گذاشتم یورو کمونیسم و یورو اسلامیسم.
8 euro islamism 4.jpg
یورو اسلامیسم و جذابیت پنهان خرده بورژوازی

من با چپ های اروپایی مشکل دارم. البته که منظورم سوسیال دموکراتها نیست. لابد فکر می کنید که غیر از سوسیال دموکراتها چه نوع چپ هایی در اروپا هستند؟ اتفاقا می خواهم بگویم که مشکلی با سوسیال دموکراتها نداریم.

بگذارید یک توضیح کوچولو بدهم. اصولا در آمریکا و اروپا یک جریان قدرتمند حاکم لیبرال وجود دارد که طبیعتا مثل همه نیروهای حاکم گروههایی را از خودش بیزار می کند، ضدیت با ماشین و مصرف و سرعت و ازخودبیگانگی ریشه بسیاری از این دشمنی هاست. این نفرت از حکومت لیبرال به شکل یک نفرت ضدآمریکایی و ضدسرمایه داری درمی آید. نفرتی که در خیلی از جوانها و روشنفکران اروپایی نسبت به آمریکا و سرمایه داری می توانیم ببینیم و به نظر من این حق شان است که در یک نظام لیبرال از حکومتش متنفر باشند. این نفرت به صورت جنبش های دانشجویی یا جنبش سورئالیستها یا مانند هیپی ها در گذشته و پانک ها و هر نوع حرکتی علیه الگوهای سرمایه داری شکل می گیرد.

مشکلی که وجود دارد، این است که دنیای مخالف سرمایه داری در گذشته و حال این چپ های آمریکایی و اروپایی را به بازی می گیرند و آنها هم فریب بازی های ضدآمریکایی قدرت هایی را می خورند که معمولا به جهان آزاد تعلق ندارند. در دوران جنگ سرد چپ های اروپایی دل شان را خوش کرده بودند به استالین و مائو و جالب این بود که درست در زمانی که لوئی آراگون و لوئیس بونوئل و سارتر و آندره ژید و مالرو علیه سرمایه داری، از کمونیسم استالینی دفاع می کردند، همفکران و دوستان شان در مسکو و پکن به دست استالین و مائو کشته می شدند. آندره مالرو از روسیه دفاع می کرد و ایزاک بابل دوست نمایشنامه نویس اش بطور مخفی متهم به جاسوسی برای مالرو می شد و اعدام هم می شد و تا سی سال بعد از مرگ او همچنان چپ های فرانسه از استالین دفاع می کردند.

بعد از فروپاشی چپ های اروپایی بی سرپرست و بی یار و یاور ماندند، از طرفی وحشت از تک قطبی شدن جهان و از طرفی جهانی شدن مثل بختک افتاد روی ذهن و فکر و روح شان. موج بنیادگرایی اسلامی که با حمله 11 سپتامبر نشان داد کاملا جدی است، شروع کرد به زنده کردن چپ های در حال احتضار و مدرسه پیرمردها دوباره بازشد. همین است که می بینی طرفداران عدالت و آزادی در اروپا و آمریکا می شوند حامی انواع دیکتاتورها و تروریست های ضدآمریکایی در فلسطین و لبنان و عراق و ایران و افغانستان و ونزوئلا و کوبا و غیره. و همانطور که سالها کمونیست ها از روح ستیز چپ اروپایی استفاده کردند و با کمک تبلیغاتی سارتر و ژید و مالرو ماندند و خودشان را حفظ کردند، حالا هم جریان بنیادگرایی اسلامی از چپ اروپایی سوء استفاده می کند و آنها را به بازی می گیرد، چپ های اروپایی دموکراسی اروپا را در اختیار بنیادگرایی می گذارند، تا آنها علیه دموکراسی بجنگند و همین می شود که چامسکی و احزاب سبز همسایه های پهلویی حزب الله و احمدی نژاد و حماس می شوند. و همین می شود که چپ های اروپایی دوستان و همفکران شان توسط دولتی مثل دولت ایران زندانی می شود، در حالی که خودشان از این دولت ها حمایت می کنند.

فکر می کنم آدم بتواند چپ های اروپایی را در هرحال تا حدی بفهمد، اما مشکل با ایرانی هایی است که بدون آن که خودشان متوجه شوند، در اثر بازی های ضدآمریکایی یکباره بغل دست دیکتاتوری قرار می گیرند که از دستش فرار کرده اند، و این هم از آن داستانهاست. البته بلدیم که این داستانها را توجیه فلسفی کنیم. اصولا ما ایرانی ها استاد توجیه فلسفی هستیم.

..... بخشی از گفتار برنامه از این ستون به آن ستون رادیو زمانه، برنامه را از اینجا گوش کنید. حتما در این مورد هر نظر مخالفی دارید بگذارید تا با هم شدیدا دعوا کنیم. مرسی.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط حامد   | 

بنزین هم احمدی نژادی شد؟

گمان می کنم سالها بعد « احمدی نژادی شدن» به صورت یک ضرب المثل دربیاید، مثلا به جای اینکه بگوئیم « شیر تو شیر» یا « خرتوخر» بگوئیم « احمدی نژادی»، مثل اوضاغ حسینقلیخانی. در عرض چهار ساعت درگیری بر سر یک طرح حساب نشده که معلوم نبود کی و جطوری باید اجرا شود، الآن تهران در آتش بنزین می سوزد. بدون هیچ توضیح بیشتری می خواهم به چند موضوع اشاره کنم که واقعه ای مانند داستان بنزین دیروز را اجتناب پذیر می کند:
Ahmadinejad1.jpg

اول: وقتی در یک جلسه سه ساعته در سفر استانی در استان خراسان دویست طرح با بودجه میلیاردی و میلیونی در عرض سه ساعت تصویب می شود، یعنی برای تصویب یک طرح فقط یک دقیقه وقت گذاشته می شود، همین می شود که می بینیم. دوم: وقتی بخاطر لجاجت و خودسری رئیس جمهور یک کارمند دست سوم وزارت نفت بعد از چند ماه وزیر نفت می شود، حاصلش همین است که می بینیم.سوم: وقتی مسوولان اجرای پروژه نفت می گویند امنیت به عهده ما نیست و نیروی انتظامی باید این وضع را کنترل کند، و معاون فرمانداری تهران سه ساعت بعد از اینکه یک جایگاه بنزین آتش گرفته و ملت خشمگین همدیگر را وسط خیابان جر می دهند، اعلام می کند که ما پیش بینی های لازم را برای جلوگیری از وقایع محتمل کرده ایم و کسی توضیح نمی دهد که این وقایع محتمل نیست، بلکه اتفاق افتاده است، اوضاع همین است که می بینیم.چهارم: وقتی کشوری که مهم ترین تولید کننده انرژی جهان است، نه می داند با گازش چه کند، نه می داند با انرژی اتمی اش چه کند، نه با نفت و بنزینش چه کند، و فقط قرار است مشکلات سیرالئون و ونزوئلا و لبنان و فلسطین را حل کنیم، اوضاع همین است که می بینیم.پنجم: وقتی نیروی انتظامی می تواند در عرض دو ساعت تظاهرات آرام گروهی از زنان را فقط به این دلیل که آنان انسانهای متمدن و شریفی هستند، به حمله ای وحشیانه تبدیل کند، اما در چنین موقعیتی چون با مردم عادی طرف هستند، هیچ غلطی نمی توانند بکنند، اوضاع همین است که می بینیم.ششم: مساله این است که دولت احمدی نژاد احتمالا برای اداره یک استان مانند سمنان و احتمالا ایلام، و نه استانی بزرگتر چون اصفهان و آذربایجان مناسب است، وقتی یک فرماندار را رئیس جمهور می کنیم، اوضاع همین است که می بینیم.هفتم: احمدی نژاد یک رهبر سیاسی است، به قول صفار هرندی بسیاری از ملت ها آرزو دارند که احمدی نژاد رئیس جمهور آنها باشد، چرا به آنها لطف نمی کنیم و در راستای اثبات برادری مان با آنان این تحفه را به آنها هدیه نمی کنیم، من مطمئنم اگر محمود عباس یا حامد کرزای یا هر کسی دیگر رئیس جمهور ایران شوند، اوضاع همین نخواهد بود که می بینیم.هشتم: احمدی نژاد دیروز اعلام کرد که رژیم اسرائیل در حال غرق شدن است، ولی خودمانیم، ما در حال غرق شدنیم یا اسرائیل؟ نهم: وقتی احمدی نژاد فرض کرده است که چون خودش رئیس جمهور است، بنابراین با هر رفتار احمقانه ای می شود کشور را اداره کرد و در یک جلسه سخنرانی در آباده روستای « خسرو شیرین» را وسط جلسه به آباده می بخشد و باعث کشته شدن بسیاری از مردم اقلید بخاطر گفتن یک جمله حساب نشده می شود، و وقتی نام یک شهر را وسط سخنرانی تغییر می دهد، یا وقتی بخاطر اینکه آیت الله خمینی در سال 1350 با تغییر ساعت مخالف بود، با آن مخالفت می کند، یا وقتی نرخ بهره را به نیت دوازده امام 12 درصد می کند، یا هزاران رفتار حساب نشده دیگر، به نظرتان آتش گرفتن یک شهر بخاطر یک تصمیم حساب نشده چیز عجیبی است؟دهم: احمدی نژاد برای روی کار آمدنش به گروهی از نظامیان و راست های افراطی اتکا کرد و از نظر اجتماعی نیز نیروی فقرا و پابرهنگان را مخاطب خود قرار داد. این فکر بدیعی بود، اما او نباید فراموش کند که وقتی روشنفکران به وعده ای که به آنان داده شده وفا نمی شود، تنها کاری که می کنند این است که شعری یا مقاله ای یا داستانی در مذمت مرد بی وفای فریبکار می نویسند و به خانه می روند و تا سالها بیرون نمی آیند، اما وقتی به مردم ساده دل وعده می دهی که نفت را سر سفره آنها می بری، و پس از دو سال بنزین را هم از ماشین آنها خالی می کنی، این مردم عادی و معمولی بشکه های باروتی می شوند که براحتی می توانند یک سیستم را مختل کنند و این خطرناک است.یازدهم: به قول موریس دوورژه اجتماع حالت الاستیکی دارد، کارهایی که می خواهی در جامعه بکنی الزاما به همان نتایجی که تو فرض کرده ای نمی رسد، گاهی می خواهی آزادی اقتصادی بدهی، اما نتیجه اش می شود فروپاشی کشور، گاهی می خواهی عدالت را اجرا کنی، آن وقت با جنبش وسیع گرسنگان مواجه می شوی، صفی طولانی که قصاب محله احمدی نژاد نمی تواند پاسخگوی فریاد های کر کننده آنها بشود.دوازدهم: سرنوشت احمدی نژاد در بهترین حالت این است که نمایندگان مجلس حداقل بخاطر این طرح او را مورد سووال و استیضاح و عدم کفایت سیاسی قرار دهند. تا به حای تاریخ ایران موجودی بی کفایت تر از این موجود متوهم و مالیخولیایی را ندیده است.سیزدهم و طبعا بخش نحس قضیه: فقر، تورم، بی چیزی، اهانت، تحقیر، بی منزلتی انسان، و بسیاری چیزهای دیگر دست به دست هم داده و سیستم عصبی جامعه ایران را برهنه و حساس کرده است. اندام جامعه ایران با کوچکترین واقعه ای که به سرنوشتش و زندگی یومیه اش مربوط شود واکنش نشان می دهد. سر گنده زیر لحاف است.چهاردهم: وقتی در سال 1359 کالاهای اساسی سهمیه بندی شد، دلیلی وجود داشت، دلیل اینکه مردم می فهمیدند که از سوی یک دولت مهاجم خارجی مورد تجاوز قرار گرفته اند و پولی در بساط نیست، پس باید با مهربانی و برای دفاع از میهن رنج را تحمل کرد، اما مردم در سال 1386 نمی فهمند که وقتی بودجه کشور نسبت به ده سال گذشته چهار برابر شده و ذخیره ارزی هم با حاتم بخشی های شبانی که سلطان شده ته کشیده، جرا باید رنج بکشند و در فشار باشند. آخر: دولت راههای زیادی برای توقف بحران دارد، می تواند قطعنامه های سازمان ملل را بپذیرد، می تواند اعلام کند که انرژی هسته ای را فعلا متوقف کی کند، می تواند اعلام کند طرح سهمیه بندی فعلا متوقف می شود، و دهها راه دیگر، اما به گمان من دولت به عمد بخش فعال ذهنش را تعطیل کرده و می خواهد که ایرانی پر از بحران داشته باشد.پس از آخر: احمدی نژاد با فلاکت خواهد رفت و به بدترین ضرب المثل ها تبدیل خواهد شد، کوتوله هایی مانند الهام و صفار هرندی و فاطمه رجبی که گفته ها و نوشته های شان با آخرین نوشته دبیرستانی شان به اندازه ده مقاله هم فاصله ندارد، مشکلی را حل نمی کند. ای کاش او چهار سالش را منطقی و با پذیرش برخی اشتباهاتش تمام می کرد، اما به نظر می رسد که یک جوان تازه به میکروفون رسیده قصد دارد تمام عقده ای سالهای طولانی زندگی اش را بر سرنوشت ما تحمیل کند. من واقعا نمی فهمم اگر مجلس حداقلی از شرافت و شعور و حس حفظ خود را دارد، چرا جلوی این موجود را نمی گیرد؟

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط حامد   | 

سلامی از سرزمین سبز و زیبای گیلان به همه !!

گفتم خالی از لطف نیست کمی برای اینکه لبخند به گوشه ی لبانتان بیاورم چند لطیفه برای شما بذارم ، توجه داشته باشید که در اینجا قصد توهین به هیچ قومیت وهموطنان عزیزم را نداشته و ندارم،امیدوارم لذت ببرید:

بچه اردبیل بود
یک روز یک بچه اردبیلی با بچه تهرونی یه دعواش می شه.
بچه تهرونی یه می گه: می زنم پک و پوزتو جیک ثانیه صاف می کنم.
بچه اردبیلی می گه: برو بینیم بابا! تو اصلا وجودش رو نداری! من بچه اردبیل ام
بچه تهرونی می گه: آقا رو! تو بچه اردبیلی؟ منم بچه امام حسین ام!
اردبیلی یک نگاهی به بچه تهرونی یه می کنه و در حالی که اشک می ریخته، می گه: جدا راست می گی؟ علی اصغر توئی؟ چقدر قیافه ات عوض شده

مادر غضنفر خواب دید
صبج گروه چتربازان قزوینی داشتند برای سقوط آزاد می رفتند، یکی از قزوینی ها به دوستش گفت: واقعا که این قدیمی ها عجب آدمهای خرافاتی هستند.
دوستش گفت: چطور مگه؟ چی شده است؟
چترباز قزوینی گفت: این ننه ما دیشب خواب دیده است که چتر ما باز نشده و ما سقوط کردیم و افتادیم و مردیم، صبح یک ساعت گریه کرده است.
دوستش گفت: حالا نگران نباش، بیا چتر من رو بگیر و چتر خودت را بده به من که شما هم نگران نباشی.
این دو نفر چترشان را عوض کردند و سوار هواپیما شدند و موقع سقوط پریدند، قزوینی اولی که مادرش خواب دیده بود خیلی سریع چترش باز شد و در حالی که به آرامی داشت سقوط آزاد می کرد، دید که کسی مثل گلوله از کارش رد شد و فقط شنید که می گوید: خوار ننه تو....

غضنفر، چترباز جسور
غضنفر تازه چترباز شده بود و می ترسید که بپرد. مربی اش با خونسردی گفت: پسرم! اصلا نگران نباش. هیچ موردی برای نگرانی وجود نداره، به محض اینکه پریدی خیلی راحت این طنابی که سمت راستت هست می کشی و چترت باز می شه و می آیی پائین و سوار اتوبوس می شی و برمی گردیم پادگان....
غضنفر با ترس و لرز گفت: حالا اگر چتر من باز نشد چی؟ اون وقت سقوط می کنم و می میرم، نه جناب سروان! من نمی آم.
جناب سروان گفت: اصلا نباید بترسی. اصلا نگران نباش. وقتی از هواپیما پریدی پائین اول طنابی که سمت راستت هست می کشی، چترت باز می شه، یک در میلیون ممکنه چترت باز نشه، در این حالت طنابی که سمت چپت هست می کشی و چتر کمکی باز می شه، که به سلامت می رسی به زمین و سوار اتوبوس می شی و برمی گردیم پادگان.
بالاخره این قدر جناب سرهنگ اصرار کرد که غضنفر چتر را پوشید و سوار هواپیما شد و از در هواپیما از آن ارتفاع پرید پائین. وقتی کمی پائین تر آمد، طناب سمت راست را کشید، اما در کمال تعجب دید که چترش باز نشده. دستپاچه شد و طناب سمت چپ را کشید، ولی با کمال تعجب دید که چتر کمکی هم باز نشده، در حالی که کاملا مستاصل شده بود، خنده اش گرفت و با خودش گفت: حالا خوبه برسیم پائین ببینیم اتوبوس هم رفته....

غضنفر، چتربازی بزرگ
غضنفر چترباز شده بود و برای اولین بار می خواست بپرد، ولی می ترسید. مربی اش در حالی که جلوی در هواپیما با او حرف می زد، گفت: اصلا ترس نداره، راحت می پری.
غضنفر گفت: چی می گی ترس نداره؟ خیلی هم ترس داره، من از این بالا که بپرم می میرم.
مربی گفت: تو چتر داری، باز می شه، تازه اون هم باز نشه، چتر کمکی داری....
غضنفر گفت: ولی اگر هیچ کدوم بازنشه می دونی از این بالا بخورم زمین تکه تکه می شم.
مربی گفت: خجالت بکش! مثلا تو مردی! تو چترباز وطنی! تو سرباز میهنی! تو حافظ ناموس این ملتی! تو یادگار شهیدان وطنی! تو مثل ستارخان و باقرخان می مونی! تو نمی ترسی......
غضنفر که لحظه به لحظه بیشتر احساس شهامت می کرد، یک دفعه چترش را درآورد و گفت: حالا که اینطوره، اصلا چتر بی چتر.... و پرید.

غضنفر در آسمان
غضنفر چترباز بود و در حالی پرید که چترش باز نشد و دیگر هیچ امیدی به هیچ چیزی نداشت. او لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شد و مرگ را به چشم خودش می دید. در یک لحظه به زبانش آمد و گفت: یا امام حسن!
یک دفعه دستی او را گرفت و صدایی از او پرسید: امام حسن عسکری یا امام حسن مجتبی؟
غضنفر که یک لحظه احساس می کرد نجات یافته است، گفت: امام حسن مجتبی
دستی که او را گرفته بود او را رها کرد و گفت: ببخشید، من امام حسن عسگری ام.... و غضنفر لحظه به لحظه به زمین نزدیک می شد.

کلاهی که به سر من می گذاری
بچه اردبیلی با بچه تهرونی یه بحث می کردن.
بچه تهرونی یه گفت: می دونی داداش! شما آدم های ساده ای هستین. هر کسی می تونه راحت سر شما رو کلاه بگذاره...
بچه اردبیلی خنده ای به طعنه کرد و گفت: مثلا کی می تونه سر منو کلاه بگذاره؟
بچه تهرونی گفت: مثلا خود من می تونم ایکی ثانیه سر تو رو کلاه بگذارم.
بچه اردبیلی گفت: برو بابا! من ریدم به اون کلاهی که تو می خوای سر من بگذاری....

آقازاده غضنفر
ابراهیم پسر غضنفر بزرگ شده بود و غضنفر رفت براش خواستگاری خونه یک دختر تهرونی. پدر دختر گفت: ببخشید، آقازاده چی کاره هستند؟
غضنفر فکری می کنه و می گه: فکر کنم رئیس سازمان انرژی اتمی باشه

 

منبع : سایت آقای نبوی .........

با تشکر از ایشان و تشکر ویژه از آقای غضنفر(گول گلاب) که قرار است در آینده ای دور به گیلان سفری همینجوری داشته باشند!!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت   توسط حامد   | 

 

 لبخند


- این آقا کوچولو بجای پا تو کفش بزرگتر دو تا پاشو کرده تو شلوار بزرگتر حالا خودتون قضاوت بکنید در آینده چه چیزی رخ می ده...!!
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت   توسط حامد   | 

roster_and_chicken_street_15_!!.jpg

خواستم اول کاری به مطلب نمونم .....شمی جانه قوربان بخوانید حل بکونید!!

آ مطلب از امی دوست سایت ابراهیم آقا اسی

واقعا فکر می کنید چرا مرغ از خیابان رد شد؟ این اتفاقی نادر در تاریخ بشری است که بهتر است در مورد آن بیندیشیم. متن این نوشته توسط بهزاد ح برای من ارسال شده است. من یک چیزهایی را به این نوشته افزوده ام، اما اصل داستان همان است که بهزاد عزیز برایم فرستاده.

ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.

مارکس: مرغ بايد از خيابان رد مي شد. اين از نظر تاريخی اجتناب‌ناپذير بود.

خاتمی: چون مي خواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند.

رياضيدان: اول باید ببینیم مرغ را چگونه تعريف مي کنيد؟

شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن مي دونستيم ها... آقا يه دقه...

نيچه: چرا که نه؟

فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان مي دهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را مي مکيديد؟

داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.

همينگوی: برای مردن. در زير باران.

اينشتين: رابطه مرغ و خيابان نسبی است.

سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شده اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهوده مرغ- زن در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان مي دهد.

پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی مي مانند و از خيابان رد نمي شوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد درباره مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد مي شود؟

صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.

خواننده آهنگهای آبدوغ‌خياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...

شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نمي دهد.

روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که مي خواهد از خيابان رد شود؟

نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها.

حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازه کوچک جثه‌اش دشوارتر مي نمود.

بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.

فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.

ناصرالدين‌شاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.

سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.

خمينی: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطی نمي توانند بکنند. من خودم خيابان تعيين مي کنم. من توی دهن اين مرغها مي زنم.

طرفدار داستانهای علمی – تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.

اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان مي کند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟

جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.

سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.

احمد شاملو: من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خويش، مي جويم. من، مي مانم. و مرغ، مي رود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايه‌های دردمند سرخ.

رنه دکارت: از کجا مي دانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

لات محل: به گور پدرش مي خنده! هيشکی نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفس‌کش!

بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانه خود را نفی مي کنی.

پدرخوانده: جای دوری نمي تواند برود.

فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.

رفسنجانی: اينجور نيست که مرغ از خيابان رد شده باشد. حالا بعضی از اشخاص يک چيزی گفته‌اند و ممکن است اين شبهه به وجود آمده باشد که چنين چيزی شده، اما به‌رغم همه اينها امت اسلامی آمادگی کامل دارد و به اميد خداوند در برابر اين توطئه‌ها مقاومت مي کنند.

ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به آن طرف خیابان، هر نوع انگيزه را توجيه مي کند.

پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.

هيتلر: اگر اراده ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد!

احمدی‌نژاد: خيابان و فناوری رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است، حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهیم داد. موج معنويت و بيداری در دنيای اسلام، به اميد خدا به زودی اين مرغ را از دامان دنيای اسلام پاک خواهد کرد.

فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بی‌انصاف قبول نکرد!

کودک: که به اون طرف خيابون برسه.

اضافات و افاضات نبوی:

حسنی: ای حیوان! تو از خیابان رد می شی چه غلطی بکنی. برو طویله!

مقام معظم رهبری: دیدید که چگونه این مرغ از خیابان رد شد؟ ملت ما می داند که این ساده دلی است که بعضی از عوامل دشمن به ملت القا می کند که این مرغ بود، در حقیقت این دشمن بود.

مرحوم دکتر فردید: این مرغ در حقیقت همان مورگ در زبان لاتین و مورگان در انگلیسی و مرنجانخان در زبان کلدانی است و خیابان هم در حقیقت ساحت تحتانی تخنه یا تکنولوژی است که می خواهد بگوید که ساحت غرب رو به زوال است.

سخنگوی وزارت خارجه: عبور این مرغ توسط وزارت خارجه ایران تکذیب می شود، هیچ مدرکی برای عبور مرغ وجود ندارد، ولی خود آمریکایی ها می دانند که بارها شترمرغ از بزرگراههای آمریکا رد شده است.

اکبر گنجی: شورای نگهبان هرگز اجازه نمی دهد مرغی که در جناح محافظه کاران نیست از خیابان رد بشود.

ابوالحسن بنی صدر: من چهارده دلیل دارم که اولا خروس بود، ثانیا خیابان نبود و ثالثا اصلا رد نشد، تمام مدارکش را هم دارم.

داریوش سجادی: مرغ به زبان انگلیسی می شود چیکن و با آشپزخانه که می شود کیچن فرق دارد، چه برسد به خیابان که من به خود خاتمی گفتم که مرغ اصلا از خیابان رد نمی شود.

حسن عباسی: چرا مرغ از خیابان رد شد؟ بخاطر اینکه سربازان بیرحم آمریکایی می خواستند به این مرغ بدبخت هم تجاوز کنند. در تمام جنگ ویتنام نیکسون دستور داده بود سربازان آمریکایی به مرغ های ویتنامی تجاوز کنند.

سردار طلایی: ما به ملت اطمینان می دهیم که این مرغ شرور را هرچه سریع تر دستگیر و کلیه عواملی که برای رد شدن متهم با او همکاری داشتند، در چنگال قانون اسیر کنیم.

انصار حزب الله: مرغ باید برگردد، اعدام باید گردد

کیف بکودید.....شمی جانن قوربان

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت   توسط حامد   |