تبليغاتX
حامد گیلان
اجتماعی،فرهنگی،علمی،سیاسی و...

هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست ، آن هم انتظار لحظه اي که يک آشنا صدايت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد ، پس انتظار مي کشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود .


چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی

این همه حرف خوب داریم حرف گلایه می زنی

اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو

چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی

فریاد مردمان همه از دست دشمن است..... فریاد من از دل نامهربان دوست


+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط حامد   | 

 


- نمی دانم وقتی انسان سرشار از ناامیدی ست چگونه امید را در تاریکی پیدا  می کند ،راستی چیز عجیبی ست ...

 

در هوای دوگانگی، تازگی چهره ها پژمرد

بیایید از سایه ،روشن برویم

برلب شبنم بایستیم ،در برگ فرود آییم

واگر جای پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم

برگردیم، و نهراسیم ،در ایوان آن روزگاران ،نوشابه جادو سرکشیم .

شب بوی ترانه ببوییم،چهره خود گم کنیم

از روزن آن سوها بنگریم،در به نوازش خطر بگشاییم

خود روی دلهره پرپر کنیم

نیاویزیم ،نه به بند گریز ، نه به دامان پناه

نشتابیم، نه بسوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم  دور

عطش را بنشانیم ،پس به چشمه رویم

دم صبح ،دشمن را بشناسیم،و به خورشید اشاره کنیم

ماندیم در برابر هیچ ،خم شدیم در برابر هیچ ،پس نماز ما در را نشکنیم

بر خیز یم ،و دعا کنیم : " لب ما شیار عطر خاموشی باد"

نزدیک ما شب بی دردی است،دوری کنیم.

کنار ما ریشه بی شوری است ، برکنیم

و نلرزیم،پا در لجن نهیم ،مرداب را به تپش در آییم

آتش را بشوییم،نی زار همهمه را خاکستر کنیم

قطره را بشویم،دریا را در نوسان آییم

واین نسیم ،بوزیم،و جاودان بوزیم

واین خم شویم،و بینا خم شویم

واین گودال ،فرود آییم،و بی پروا فرود آییم

برخود خیمه زنیم،سایبان آرامش ما ،ماییم

ما وزش صخره ایم،ما صخره وزنده ایم

ماشب گامیم ،ماگام شبانه ایم

پروازیم،وچشم براه پرنده ایم

تراوش آبیم،و در انتظار سبوییم

در میوه چینی بی گاه ، رویا را نارس چیدند،و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چون جویبار ،آیینه روان باشیم:به درخت ،درخت پاسخ دهیم

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم،هر لحظه رها سازیم

برویم ،برویم،و بیکرانی را زمزمه کنیم.

 


 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت   توسط حامد   | 

درود بر گلهای این مرز و بوم !!

 

- یک قسمت دیگر از این مطلب برای تان میذارم امیدوارم لذت ببریدو احساسات تون کمی غلغلک بشه!!!

 

        ((لیلی ، تشنه تر شد))

 

لیلی گفت :امانتی ات زیادی داغ است .زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ،امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت :خاکسترت را دوست دارم ،خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت : کاش مادر می شدم ،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن؛

 تو بی بهانه عاشقی ،تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد ، ساده ،بی تاب، بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم،بی من می میری....

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ،مرگ من،مرگ مجنون،

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست؛

در یا تشنگی است ومن تشنگی ام ،تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد .

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

 

"شاد باشید و شاد بودن را به دیگران هم بیاموزید"

 

 

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت   توسط حامد   | 

 


عزیزم تو جاده ی فنا شدن

اون که هرگز، نمی شه خسته منم

اونی که واست امید آرزو

دلشو بسته به عشقه تو منم

 

آخه تو پاک و نجیبی

تو ، ی احساسه عجیبی، نکنه

فرشته ای تو

 

تا ندای عشق رسید بر من

شوق زندگی دمید بر من

آخه تو پاک و نجیبی

تو ، ی احساسه عجیبی، نکنه

فرشته ای تو

 

می خوام تو دریای چشات

تا جون دارم شنا کنم

می خوام حسابه خودمو

از عاشقا جدا کنم

 

فدا شدن برای تو

دلیل زنده بودنه

می خوام عشق و جنونمو

راهی قصه ها کنم

 

آخه تو پاک و نجیبی

تو ، ی احساسه عجیبی، نکنه

فرشته ای تو !!!


 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت   توسط حامد   | 

 

لیلی


درود و صد درود

این کتاب بسیار خواندنی و کتابی است که جای تعمق بسیار دارد و با بیان کلمات آشنا و ساده آدم را به دنیایی دیگر می برد،ضمنا با تشکر از خانم عرفان نظرآهاری از این کتاب بسیار جابلشان قسمتهایی از این کتاب را برای شما علاقمندان در این وبلاگ میگذارم .

امیدوارم لذت ببرید :

 

((لیلی خودش را به آتش کشید))

 

خدا گفت : زمین سردش است.چه کسی می توند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من

خدا شعله را به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت

سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد ،لیلی هم

خدا گفت : شعله را خرج کن ،زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید،خدا سوختنش را تماشا کرد

لیلی گر میگرفت،خداحافظی می کرد

لیلی می ترسید، می ترسید آتشش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست ،خدا اجابت کرد

مجنون سر رسید،مجنون هیزم آتش لیلی شد

آتش زبانه کشید،آتش ماند،زمین خدا گرم شد

خدا گفت :اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.

 

در صورت تمایل با اجازه خانم آهاری ادامه اش را برایتان می گذارم.

لطفا از نقطه نظراتتان من را آگاه کنید: vernahamed77@yahoo.com

در صورت تمایل میتوانید با خانم عرفان نظر آهاری از طریق ایمیلشان مکاتبه کنید: 

erfan_ahari@yahoo.com

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت   توسط حامد   | 

        بدون شرح!                         

                              در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم

                  که تو در عرش کبریایی خود نداری

              که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری          

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت   توسط حامد   |